عبدالله مستوفى
366
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
اين شهر ، لانهاى دستوپا كرده ، و چون بعد از بيست و چندبار غارت ، ديگر داراى هيچگونه اثاثيهاى نبوده و توانائى فراهم كردن آن را هم نداشتهاند ، در اين شهر خرابه ميزيستهاند . خانههاى آباد و پروپيمان شهر سابق ، مبدل بويرانههائى شده بوده است كه باغچههاى وسيع آنها ، مبدل به نيستان گشته ، و گراز در آنها لانه كرده بوده است . تا ببينيم آزادى و دمكراسى فعلى اين كشور چه بر سر اين شهر بياورد ؟ انگليسها هم ، براى اينكه سر ما از مازو بزرگتر نشود ، و نتوانيم در مقابل فرمايشات آنها مقاومت كنيم ، تا ميتوانستند بين اين كردهاى وحشى اسلحه تقسيم ميكردند ، و احيانا آنها را بوعدهء استقلال كردستان هم نوازش ميدادند . اما دولتهاى مشروطهء ايران ، هروقت كه كار اين چاپا چاپ خيلى از شور در ميرفت ، بعوض كردن والى و رئيس قشون آذربايجان ، و فرستادن حكم براى رؤساى ايلات و سواران محلى كه خرابى و خسارت آنها هم ده نه كردها بود ، قناعت كرده ، و در حقيقت آذربايجان را سرداده بودند ، كه واليهاى اين ايالت ، بهرطور كه ميتوانستند آن را اداره كنند ، زيرا قوهاى كه به آنجا بفرستند ، نداشتند . قيام شيخ محمد خيابانى و دمكراتهاى آن روز تبريز ، و قطع رابطهء تهران از آذربايجان هم ، بيشتر بر تمرد كردها افزوده ، و در همين دوره بود كه اين مردمان وحشىكار يغماگرى را ، از اروميه و سلماس بخوى و مياندوآب هم رسانده بودند ، بطوريكه اوامر قيامىها ، از اين سمت هم ، از مرند تجاوز نميكرد . از طرف ديگر ، اردبيل هم گرفتار چپاول طوايف شاهسون بود ، و حتى گاهى ، شاهسونها بسراب ، سهل است به كوه عين على رسيده ، شهر تبريز را هم تهديد ميكردند . فقط جائى كه از اين چپو و غارت دوجانبه مصون مانده بود ، مراغه و ماكو بود كه مالكين مراغه و خانهاى ماكو ، به نعل و ميخ زده ، علاقهء ملكى و حشمى خود را بتقريبى ، از چاپاچاپ كردها معاف ميكردند . خانهاى افشار هم در صائين قلعهء ( شاهيندژ ) و تيكانتپه ( تكاب ، ) بواسطهء اسلحه و قدرت شخصى ، و نظامات طايفگى خود ، خويش را از اين غارت عمومى آذربايجان ، در پناه نگاهداشته بودند . براى اينكه خوانندهء عزيز از حال مردم بدبختى كه گرفتار يغماى اين كردهاى غارتگر واقع ميگشتند ، واقف شود و ضمنا بداند كه انگليسها ، در آن دوره براى چه قسم اشخاص خواب استقلال مىديدند ، بد نيست قدرى هم وارد اخلاق عمومى آنها بشوم و شمهاى از هزار آن را تشريح كنم . امروز ، كه مشغول پاكنويس يادداشتهاى چهار ماه قبل خود ، راجع به اين قسمت شدهام ، سوم قوس 1325 است ، و الساعه ، تلگراف تبريك تمام كردن هفتادمين سال زندگانى خود را ، از طرف خانم مستوفى و فرزندانم ، از انگلستان دريافت داشتهام . در دورهء لااقل شصت سال ايام تميز زندگانى خود ، اكثر نواحى مركز و شمال و جنوب و شرق و غرب كشور را ديده ، و با مردم آنها سروكار ادارى و شخصى داشتهام ، و گذشته از داخلهء ايران ، بكشورهاى ديگر هم مسافرت كرده ، و بيش و كم با مردم خارج از ايران